دینا جون دینا جون، تا این لحظه: 17 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
دانیالدانیال، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

دینا و دانیال غنچه های مامان و بابا

سربند یا حسین

ماه محرم اومده تو هم تو همه عزاداری ها با ما شرکت کردی و خیلی دختر خوبی بودی و اصلا خسته نشدی موقع سینه زنی هم با همه سینه می زدی. امروز مهدتون این سربندارو به همتون داد تو هم خیلی دوست داشتی و حتی شب وقت خواب هم از سرت در نیا وردی و گفتی اخه شهادته و من باید همش این رو سرم باشه این عکسو شب که خواب بودی ازت گرفتم. عزیز دلم امام حسین نگهدارت باشه ...
27 آبان 1392

نقاشی

یک ماهه که چیزی برات تو وبلاگت نزاشتم راستش اتفاق خاصی نیوفتاده بودکه برات بنویسم جز اینکه 13 ابان ازتون تو مهد عکس گرفتن که هر وقت چاپ شد برات می زارم. برات بگم از نقاشی هات تو این روزا هر وقت میگیم نقاشی بکش یه خورشید و یه ابری که ازش بارون میاد می کشی با من و بابا رضا و خودت و دوستات یا مثلا خواهر و برادرت بعدشم میگی چسب بده می خوام بزنم به کمدم این دو نفر منو بابارضا هستیم تو هم وسطمونی گفتی دوست داشتم موهامو کوتاه بکشم اون دو تا هم خواهر وبرادرتن خودت کنار منی بغل دستیتم پوریاست بقیه هم دوستاتن به گفته خودت ...
27 آبان 1392

تولد دایی حامد

امروز یعنی 26 مهر تولد دایی حامد دینا بود و ما برای ناهار خونه دایی حامد بودیم اینم عکس دینا گلی و پسر دایی محمد علی.ترمه کوچولو نبود رفته بود مسافرت ...
26 مهر 1392

عروس بازی

یکی از بازی های دینا از وقتی کوچیک بود اینه که یه چادر کوچیک دور کمرش می بنده  که دنبالش روی زمین باشه و می گه این لباس عروسمه یه روسری هم رو سرش می ندازه و یه تلم می زنه و میگه این تاج و تورمه بعد می ره تو دنیای خودشو عروس میشه یه داماد خیالی هم داره عاشق این کاره مامان جونش هم برای اینکه بازی دینا راحتتر شه یه لباس عروس برای بازی دینا تو خونه دوخته دیگه دینا تو خونه همش عروس خانمه و حسابی با این بازی اونم با این لباس جدید کیف می کنه به باباشم میگه براش خطبه عقد بخونه سوار دوچرخش میشه و میگه اینم ماشین عروسمه ...
19 مهر 1392

روز کودک

امروز مهد دینا جشن بود و حسابی به دینا خوش گذشت صورتاشونو گریم کردن یه ماسک هم بهشون دادن عزیز دل مامان روزت مبارک دوست دارم زود بزرگ شی ولی دلت مثل دل یه کودک همیشه شاد باشه ...
16 مهر 1392

سفر مشهد

روز 9 مهر ما با بابایی و مامان سهیلا و دایی حسن رفتیم مشهد و شب شهادت امام جواد برگشتیم دینا زیاد راه رفته بود و خسته شده بود و داشت استراحت می کرد دخترم داره دعا می خونه اینجا مرکز خرید التونه دینا  یه جوجه کوچولو از اونجا خرید که خیلی دوستش داشت ولی نمی دونم اخر کجا گمش کرد اینجا هم شاندیره اینجا یه شهر بازی کوچولو تو مرکز خرید پروماست از وقتی دینا عینک می زنه به عینک فروشی ها خیلی توجه می کنه اینجا داره میگه مامان یه عالمه عینک رنگی ...
15 مهر 1392